|
پنج شنبه 26 فروردين 1395برچسب:, :: 13:24 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
من و کدبانو گری و از همه مهم تر شرک و دوستاش!
Mordad11
امروز مامانم بیدارم کرده میگه:
-پاشو..دهنت عین غار بازه ببندش میخوایم بریم کلاس ثبت نامت کنیم
-خوب...باش
نیم ساعت بعد...
-ریحانه؟ پاشو
-نمی پاشم...
-یه سوسک زیر پاته!
منو میگی؟ عین الاغ جفتک انداختم ... عین میگ میگ شروع کردم به دویدن...
-جییییییییییییغ مامان بکشش...
دیدم مامانم داره هر هر میخنده
-کله ات تو سنگ دستشویی گیر نکنه با این دویدنت
ادامه مطلب ... ![]()
پنج شنبه 26 فروردين 1395برچسب:, :: 13:21 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
مدل موی پرنسسی و یک روز کسل کننده
Mordad10
امروز با بیحالی پاشدم از خواب ساعت 10صبح...
تو خواب هی میشنیدم مامانم میگه آخی بگردم چقدر نازه !وااااااو...
با چشم بسته راه اتاقمو تا دسشویی پیش گرفتم حوصله هم ندارشتم به بالکن شرک نگاه کنم ...نه چشمام باز می شد نه علاقه داشتم...
می دیدی یهو یه جنی روحی آنجلینا جولی گودزیلایی چیزی دیدم...
تو دسشویی تموم سعیمو کردم نخوابم ولی مگه می شد؟ تا بعد یک ربع چرت زدن بلند شدم رفتم جلو آینه...اوااااااااا!چرا ته موهام خیسه؟
موهامو شستمو کاملا بیتفاوت اومدم بیرون...الکی مثلا من نفهمیدم موهام افتاده بوده تو دسشویی...!
اومدم بیرونو خلاصه نشستیم پای صبحونه...به به هیچ وعده ای به اندازه صبحونه نمیچسبه...داشتم دولپی می خوردم ک یهو مامانم عین بز زد زیر گریه...
ادامه مطلب ... ![]()
پنج شنبه 26 فروردين 1395برچسب:, :: 13:16 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
Mordad9
نوشته های چرت و پرت رضا...
اینم نوشته هاش که یکراست بدون هیچ تغییری پیست اش کردم هرچی هم درباره من گفت چرته :
به نام خداوند خالق هستی
خوشگلای مامانی من!رفیقای این دختره دیوانه که از قضا شاسکولیسم داره و از بد روزگار فامیل من فلک زدست.
بشینین میخوام قصه براتون بگم جیگرا!!
قصه های من و مادرم!!!ماجراهای خوندنی من و مامانم تو عیدپارسال
دلم برای مامانم میسوخت که نمیتونست تو بحثشون شرکت فعال داشته باشه و درمورد مادرشوهرش بحرفه!من هم تک فرزندمو به قولش هم دخترشم هم پسرش
آینه کوچیکشو گرفتموخودمو توش نگاه کردم:آخه این چه قیافه ای من دارم؟
مامانمم نه گذاشت نه برداشت :غصه نخور زشتا خوش شانس ترن!!!
عمه هام که منفجرشدن!ینی من موندم مامانم تعریف میکنه یاتحقیر؟
برای اینکه موضوع رو عوض کنم تی وی رو روشن کردم داشت اخبار میگفت:
امروز در کانادا به دلیل برف و کولاک شدید3نفرجان باختند
مامانم با دلسوزی هرچه تموم تر:آخی!طفلی ها دم عید چه بلایی سرشون اومد!
ادامه مطلب ... ![]()
چهار شنبه 25 فروردين 1395برچسب:, :: 13:13 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
من و نمکی و حوری جهنم...!
8 mordad
امروز صبح با صدای نمکی از خواب بیدار شدم...ای بابا...!مگه میشه؟!مگه داریم؟؟ نمکی چی میخواد اینجا...؟
-نمکیههههههههههههه...نون خوشکیههههههههههههههههههههههههههه
اونم ور دل من؟ دم گوش من؟
فک کردم فقط تو اصغر آباد و دوقوز آباد این چیزا وجود داره...
یک چشممو خمار باز کردم با یه جفت چشم عسلی که دور گردالوش یک خط تیره که اونقدر پررنگ بود که فکر میکردی تو امتحان میاد مواجه شدم...
چشمام شده بود قد لامپ کم مصرف...همچین سریع پتو گل گلی مو دورم کشیدم که فک میکردی لختم...آخه یقه لباس خوابم خیلی گشاده همه جاش هم نه یه جاهای مخصوص و بالقوه اش!!!...اندازه همین لبخند ژکوندی که این شلغم فرنگی رو لباشه...
جیغ خفیفی زدم :
-تو این جا چیکار میکنی غزمیت؟؟ بابام ببینت میکشتت...نوچ نوچ اومده رو تختم...واای اگه به خالم نگفتم!
پسره پررو زرتی اومده تو رختخواب من دراز کشیده
دستشو گذاشت رو نوک دماغش و هی می گفت هیس هیس
منم که حالیم نیست این چیزا...محرم نامحرمی گفتن...!!!!!!!!
-ننه ام کو گوریل؟؟؟
-رفت خرید...
-چی؟؟؟ منو با تو یه غول بیابونی تنها گذاشته...؟
از رو تختم اومد پایینو رفت بدو رفت بیرون...این چرا این طوری کرد وحشی؟؟؟
پیف داشت فک کنم،خاک بر سرش...
خدایا هرچی فامیل جیشو و افسرده و بدبخت و گاگول رو به جزای خارش کمر در نقطه ای دور از دسترس عنایت بفرما
ای الهی آمین
از وجودش نمی ترسیدما چون نه اون مال این حرفاست و نه من انقدر نفهم.می زنم لهش می کنم اگه فکرای شوم به سرش بزنه...
داشتم میگفتم این پسره از جمله پسران خاله هایم است.
کش و قوسی به بدنم دادمو اومدم آشپزخونه
-اوه اوه بابا کدبانو! بابا دم بخت. بابا...
نذاشت ادامه بدم ذوقمو پروند
-من درست نکردم ریحون عمه درست کرده...
گفتم اینو چه به این کارا؟؟ این بره با همون شویداش ور بره کچل...انقدرژل می زنی به موهای بی صاحابت پس فردا سرطان مو میگیری بدبخت...
ادامه مطلب ... ![]()
چهار شنبه 25 فروردين 1395برچسب:, :: 13:8 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
من و شرک و نتیجه گیری اخلاقی !
امروز 7مرداده من درخدمت شما...امروز به این نتیجه رسیدم که آدمو مار نیش بزنه...سگ گاز بگیره...خر جفت پا بره توحلقش از دماغش سم هاش بیاد بیرون...حتی جو بگیره اما گیر بچه مثبت نیوفته...
صبح مامانم با نهایت مهر و عطوفت(!) بیدارم کرده پاشو برو کشک بگیر تو راه سبزی هم بگیر...
ای مامان قربونت به بابا میگفتی صبح که میرفت بگیره مگه من مرد خونه ام؟؟؟
با کلی غرغر پاشدم رفتم دستشویی به در دبلیو که رسیدم سرمو چرخوندمو به بالکن خونه شرک نگاه کردم...
با دیدن شرک پوزخند زدم...خودمو به دیوار آویزون کردم ببینم وضع و اوضا چجوره...تعریف نکنم بهتره...ایییییییی...پسره پلشت...اینام همسایه ان ماداریم؟؟؟ خیر سرشون بالاشهرین؟
شئونات و مال ثروتت بخوره تو فرق سرت که ننه بابات یادت ندادن دست تو دماغت نکنی...ای خااااااااااک تو اون فاق بلندتتتتتتتت...والا من یه هفتس دارم این باکتری رو دید می زنم رنگ لباس زیرش تغییر نکرده لا کرداررررر...!
تو همین افکار بودم که یهو دلم بندری رفت...اوه اوه آمپر زد بالا...چپیدم تو دشویی(ببخشید انقدر میگم دشویی)
ادامه مطلب ... ![]()
چهار شنبه 25 فروردين 1395برچسب:, :: 13:8 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
من و شرک و نتیجه گیری اخلاقی !
امروز 7مرداده من درخدمت شما...امروز به این نتیجه رسیدم که آدمو مار نیش بزنه...سگ گاز بگیره...خر جفت پا بره توحلقش از دماغش سم هاش بیاد بیرون...حتی جو بگیره اما گیر بچه مثبت نیوفته...
صبح مامانم با نهایت مهر و عطوفت(!) بیدارم کرده پاشو برو کشک بگیر تو راه سبزی هم بگیر...
ای مامان قربونت به بابا میگفتی صبح که میرفت بگیره مگه من مرد خونه ام؟؟؟
با کلی غرغر پاشدم رفتم دستشویی به در دبلیو که رسیدم سرمو چرخوندمو به بالکن خونه شرک نگاه کردم...
با دیدن شرک پوزخند زدم...خودمو به دیوار آویزون کردم ببینم وضع و اوضا چجوره...تعریف نکنم بهتره...ایییییییی...پسره پلشت...اینام همسایه ان ماداریم؟؟؟ خیر سرشون بالاشهرین؟
شئونات و مال ثروتت بخوره تو فرق سرت که ننه بابات یادت ندادن دست تو دماغت نکنی...ای خااااااااااک تو اون فاق بلندتتتتتتتت...والا من یه هفتس دارم این باکتری رو دید می زنم رنگ لباس زیرش تغییر نکرده لا کرداررررر...!
تو همین افکار بودم که یهو دلم بندری رفت...اوه اوه آمپر زد بالا...چپیدم تو دشویی(ببخشید انقدر میگم دشویی)
ادامه مطلب ... ![]()
چهار شنبه 25 فروردين 1395برچسب:, :: 13:3 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
من و یه روز عوضی و خر ...
گمشو با این رمانت این همه گریه کردم که بگی دیاکو نمرد؟؟؟؟
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
بیشعور ان قدر گریه کردم سرش...
ولی آخرش دایی رو کشتی هااااااااااااااااااا!!!!!!!
ای کلک!!! میام تاپیکتو روسرت خراب میکنم!!!!!!!
امروز اعصابم خورده هیچی نمی نویسم . همون بهتر امروز فراموش شه...وا لــا
.......................................................................................................
![]()
دو شنبه 16 فروردين 1395برچسب:, :: 19:29 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
من و رمان اسطوره
امروز صب با کلی هیجانات کاذب حاصل از جفتک اندازیام از خواب بیدارشدم... یه راست رفتم دستشویی...بعد عملیات انتحاری (فیلتر!!)اومدم بیرون تو حیاط چرخ زدم...از تو حیاط بالکن خونه همسایمون دیده میشه پسره بشکشون تو بالکن تو پشه بند خوابیده بود که یه وخت پشه ها خیر کله پوکشون نیان این ساندویچ گوشتو بخورن
فکر کرده فاق کوتاه پاش کنه دختر کش می شه... آخه شرک دختره بدبخت تورو ببینه که آرزوهاش از وسط می پاشه...
هی می خواستم بهش تیکه بندازم دیدم فراری فیاض بخش رو چه به توهین و تمسخر؟؟؟؟(ای جانم ادبیات!!)
بیخودی دارم گیر می دم به این بشکه نفت،تغار نکبت...رفتم تو خونه و دیدم مامانم هنوز بیدار نشده...منم که بیکار نیستم صبحونه رو درست کنم...والا..گرفتم همون جا وسط حال کپه ی بی شوهریمو گذاشتم!!...(چرت میگما باورنکنین...منو چه به شومپی داشتن،من هنوز خودم بچه ام یه پسر بچه لوس نق نقوی چپرچلاق میخوام چیکار؟؟)
ساعت 11 بیدار شدم دیدم صبحونه ته اشو هم آوردن نامردااااااااا...
صب با چند تا لگد به دیوار بیدار شدم اوه اوه ساعت 10 ...چقدر خوابیدم؟ ؟ ؟
خانواده صبحونه خورده بودن...با کلی انرژی پاشدم چای بخورم دیدم آب کتری یخ...
به قول مامانم آب یله...نمی دونم یله چیه ولی حتما چیز توپیه...از همون موقع نشستمو خودمو خفه کردم بس که رمان خوندم1059صفحه بود رمانش...چند روزه دارم باهاش کلنجار می رم تا بالاخره با ی پایان قشنگ تموم شد...رمان آسمان امشب و آسمان دیشب...
دوتا فولدر رمان داشتم...یکی قدیمی و یکی جدید...قدیما مال 91تا92 و جدیدا تازه انتشار شده تو نودهشتیا...حدود2000تا هستن که عمرا بیشتر از150یا200تا خونده باشم...
چشمامو بستم و موس رو چرخوندم و رو یک رمان توقف کردم...
...............اسطوره.............
ادامه مطلب ... ![]()
دو شنبه 16 فروردين 1395برچسب:من و جن, من و یه چیز سنگین تر ازمن,خواب جن,ایدز ,آروین جانیون, ملمن, :: 19:24 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
من و خودکشی و بیماری ایدز آروین جانسون!!
امروز اعصابم خررررررررررررررررررررررابه...
حوصله هیچکیو ندارم...........
اصن می رم خودکشی........
اه اه اه....
لا مصب...
بعد کلی اس ام اس بازی با دوستم فهمیدم یه تجدید بیشتر نداشته...واااااااااااااااای...حس از انگشتام رفت...گوشی رو ول کردم...سرم درد می کنه...رنگم پریده...دستام می لزره...پاهام مث موقعی که خون دادم بندری میاد...چشمام...ای باباااااااا!یخورده دیگه بگم یه طاعونی چیزی به خودم میچسبونم می شتافم به دیار باقی...
رفتم جلو آینه...یه نگاه به خودم انداختم...قیافم بدک نیست...به چشمام نگاه کردم...زیر لب اینو زمزمه می کنم که:
-تو که چشمات خیلی قشنگه...رنگ چشمات خیلی عجیبه...
ادامه مطلب ... ![]()
شنبه 14 فروردين 1395برچسب:, :: 17:41 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
من و شتر مرغ های دوست داشتنی
صبح مامانم بیدارم کرد پاشیم صبحونه رو تو حیاط بخوریم....بنازم بنیه رو..من بودم الان باید می رفتیم دکتر...بنده خدا لحافتشونم شسته...!!!!
نشستیم پنیر گلپایگان با کره تلمی و گردو خوردیم چقدر حال داددددد...
تا بعد از ظهر تو کلوب پلاس بودم بعد بابام گفت پاشیم بریم بهشت رضا...انقدر فس فس کردم که نزدیکای غروب رسیدیم...همین که واستادیم جای بلوک خاک رفت تو حلقم...
پنج شیش تا عطسه کردم تا بالاخره راضی شداز تو حلقم بیاد بیرون...اما چشام شده بود کاسه خون..دعا کردم فامیل سر قبر مادر جون نباشن...
ادامه مطلب ... ![]()
جمعه 13 فروردين 1395برچسب:, :: 15:44 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
قصه پارک رفتن ما...
امروز فردای دیروزه...2 مرداد 94 که من در خدمتتونم...مامانم ساعت یک ربع به 9 با مهربونی ذاتیش بیدارم کرد و گفت پاشو بریم سونوگرافی...
حالم از هرچی دکی و مطب و آزمایشگاهه بهم می خوره...
رفتم دستشویی...دیشب انقدر حالم بد بود که شام نخوردم بابام پسته با شکلات کاکائویی گرفت که خوردم...
صبح که در یخچال رو باز کردم دیدم کنسروماهی خوردن...چه خوردن خوردنی شد!
ادامه مطلب ... ![]()
جمعه 13 فروردين 1395برچسب:من و جن, من و یه چیز سنگین تر ازمن,خواب جن, :: 15:35 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
من و غش کردن تو آزمایشگاه
صبح ساعت 5.30 با آلارم گوشی بیدار شدم...رفتم دستشویی و یادم اومد نباید می رفتم واسه آزمایش...خلاصه بگم بعد نماز خوابیدم دیدم مامانم با مانتوش می کوبونه تو کمرم...
-پاشو...پاشو بریم آزمایشگاه...پاشو....پاشو دیگه..
بعد کلی غر زدن و نق زدن پاشدیم رفتیم اون جا...منشی اش یه پیرمرد بود...
نشستم روی یک صندلی...یه مجله درمورد تازه های آزمایشگاه...
باز کردم هر صفحه شو با دقت نگاه می کردم و می خوندم...نمی فهمیدما...اما خوب کلی کلاس داشت لامصب...تو تلویزیون اون جا داشت یه فیلم که یه زنه دنبال شوهرش که اسمش شهریار بود می گشت...بیااا...قحطی شوهر رو تو فیلمامون به وضوح می توان مشاهده کرد...
یه خانومه لخ لخ کنان با صندل سبز و پاهای لخت از جلوم رد شد که لباس آزمایشگاه تنش بود...یه خانوم گانبالو هم بود که اومد زرت نشست رو صندلی جوری که من نتونم شهریار و بی شوهری زنشو ببینم...
ادامه مطلب ... ![]()
جمعه 13 فروردين 1395برچسب:, :: 15:16 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
من و دریا کنار و چکاپ مدرسه
امروز روز خوبیه انقده هوا دیشب خوب بود که پنجره هارو باز گذاشتم حالام صدای فین فین ام کلافم کرده...
میخوایم چند روز بریم سفر..
از صبح افتاده رو زبونم هی زیر لبی برای خودم می خونم:
میخوام برم دریا کنار دریا کنار هنوز قشنگه...
میدونم که سبزه زار شالیزار هنوز قشنگه
عاشق جنگلو بوی ساحلم
هوس یار و دیار کرده دلم...
آآآآآآآآآآآآآآآآ حالابیااااااااااااااااااااااااا.......
ادامه مطلب ... ![]()
پنج شنبه 12 فروردين 1395برچسب:من و جن, من و یه چیز سنگین تر ازمن, :: 19:35 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
صبح بعد نماز چپیدم تو اتاقمو خودمو ولو کردم روتخت حالا مگه خوابم برد؟
از یه خواب خوشی بیدارم کردن!!خوابم خیلی باحال بود...
خواب دیدم من و شومپر آینده ام که ازقضا عشقولیمم هست داریم دعوا می کنیم بچه مم عین میمون داره موز می خوره و به ما نگاه می کنه انگار فیلم سینماییه.
یکم رو قیافه بچم دقت کردم.وااااای...چقدر تو نازی توله سگ مامان...
خواستم قیافه عشقمم ببینم اما چون هنوز عشقی در کار نیست صورتش شطرنجی بود رفتم جلو تا شاید ببینمش یهو مامانم بیدارم کرد گفت پاشو نماز بخون.خونه خیلی گرم بود رفتم رو تراس دراز کشیدم...
مهم اینا نیست مهم اینه که اعصاابم خفن خورده...نمی دونم چمه...از تنهاییه؟از محدودیت؟نمی دونم والا.من تک فرزندم خیرسرم همون چیزی که ازش بدم میومد از همون بچگی...همش می گفتم چرا خواهر برادر ندارم، اما حالا می فهمم وجودش چه توفیری می کنه داداشی که صب تا شب پای پلی استیشنه و تیکن بازی می کنه یا خواهری که تو دنیای دخترونه خودش گمه.
ادامه مطلب ... ![]()
پنج شنبه 12 فروردين 1395برچسب:حرم امام رضا و من,من و نماز عید فطر,منوفری یالقوز,من و دیش ماهواره,دیریگ دیرینگ, , :: 16:38 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
شیما و عشق عاشقیش
امروز تا ظهر هیچ اتفاق خاصی نیفتاد...
بعد از ظهر حدودای پنج شیما اومده خونمون...شیما دختر دایی مه...از کلاس خطاطی برمی گشته اومده به منم سر بزنه...زندگی شیما خیلی سخت بوده...واقعا فامیل ما زندگی های پر فراز و نشیبی دارن از بین زندگی هر کدومشون یه رمان درمیاد...همه جوره داریم عشقی احساسی جنایی پلیسی!!نه دیگه چرت گفتم پلیسی کجا بود؟؟
مامانم خوابه شیما اومده کنارم نشسته رفتم براش چای سبز دم کردم آوردیم داریم می خوریم بهش می گم میخوای داستان زندگیتو بگی من بنویسم تو وبم؟چون نمی دونم چی بنویسم...
با روی باز قبول کرد از این جاشو می دم خودش تایپ کنه...
شیما تایپ کن توله...
ادامه مطلب ... ![]()
پنج شنبه 12 فروردين 1395برچسب:حرم امام رضا و من,من و نماز عید فطر,منوفری یالقوز,من و دیش ماهواره,دیریگ دیرینگ, , :: 16:38 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
اندر حکایت نمازعید فطر درحرم امام رضا
ساعت چهار با صدای الله اکبر بابام بیدارشدم نماز بخونم تا همین الان داشتم خواب خودمو عشقمو میدیدما!گند زدن تو رابطمون!فکر بد نکنین منحرفا رابطه عشقی رو میگم بی جنبه ها!آره دیگه پاشدم وضو گرفتم توخواب وبیداری نمازخوندم و رفتم کیک و آب خوردم بعد ترش کردم...خوراکمم عین آدم نیس عین فرشتس!!!!!!
خب بگم که پاشدم یه خرده ضد آفتاب و کرم مرم و اینا زدم ریمل و اینا...
هر چی گشتم رژمو پیدا نکردم مامانمم هم داشت پشت در داد می زد دیر شد دیرشد قیدشو زدم از بین خرت و پرتای دیشب ژله قرمزو برداشتم
یه جا خوندم بازیگرا به جای تمدید مدام آرایش از ژله استفاده می کنن رنگشم میمونه!
یه چیز میگم یه چیز میشنوی!سر ژله رو باز کردم آبای رو ژله رو هورت کشیدم بعد لبامو گذاشتم رو ژله!!!خخخ!!!یجور حسی بهم دست داد!!قابل توصیف نیست!!عینهو لب یارررررر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ادامه مطلب ... ![]()
پنج شنبه 12 فروردين 1395برچسب:, :: 16:37 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
من و یه روز سخـــت...
امروز26تیر94 هستش و ماه رمضونم تموم شد رف پی کارش... فردا م که عیده فطره ننه کلیت کرده باید بریم حرم نماز عید فطر...خوب ننه نوکر پوکر چاکر پاکرتم...خاک زیرپاتیم تف کن گل شیم ... منو میخای ببری چیکار ؟ برو ثوابتو بکن من از دور هواتو دارم دیگه...اصن چوجور دلت میاد ؟ به چشمام نیگا خو...مث فرزندان مظلوم غزه امo_0
الان حدود دوازده اینای شبه،همسایه اومده کلرشونو چک کنه و من چپیدم تو اتاق تا این بزغال بره...نمی دونم چرا بابام اینطوره؟مرد غریبه که میاد میگه کیش کیش آغل آغل برین تو اتاق،مامانم رفت حموم الان اومد...باباکه اومد همین الان یه عالم خرت و پرت و خرید که عین مغولا پریدیم روش تا تقسیم اراضی کنیم!...این همسایه مام رو مخه ها...هی میگه پمپو بزن...پمپو بزن...بی ریخت آمازونی!
راستی!خخخ تجدید آوردم بگو چی؟ بین خودمون باشه ریاضی و زیست و ورزش!!!ینی آخریه نابودم کرد...!تجدیدای مدرسه ما زیر 17ست نه زیر10...معضلی یه ها...!!اولین باره اینقد افتضاح میشم همیشه 20 بوده به سوی همین چراغ وای فای قسم...
این چن روزه یه حس گه دارم....گوه هاااااا!ببیــــــن گوه نه ها!گـــــــــــــــــــوه منظورمه...خفن رو مخمه...اونم این که...
ادامه مطلب ... ![]()
![]() |